خرید بک لینک
به مرحله ای رسیدم که کارهای تکراری باید انجام بدهم، بدون فکر و بدون تمرکز، رمان صوتی دزیره را توی گوشم پخش کرده ام.. آخرین دیدار دزیره و ناپلئون رو به روی پرچین پر گل را تصور میکنم که کنار هم نشسته اند، ناپلئون شمشیر واتربلو را به او می دهد و میگوید آخر تو مسابقه را بردی! مسابقه دویدنشان سال ها زمان برد، سالها صبر، سالها غم، سالها باخت.. بعد به ناپلئون فکر میکنم، ناپلئون هم شکست خورد، تبعید شد و مرد.. در چایی بد آب و هوا.. در اوج تنهایی و بی کسی... سالها پر از حرارت، سالها خودخواهی، سالها چاه طلبی، آخر به زیر خروار ها خاک فرو رفت با قبری بی نام و نشان..چه تاریخی...

برچسب: نویسنده: باربد سامانی تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1402 ساعت: 21:18

پست یکی مونده به آخرم رو میبینم، اصلا یادم نمیاد چی شده که نوشتمش! چه اتفاقی افتاده برام که فکر کردم با خودم مسئولیت مردن راحت تر از بودن و زندگی کردنه، اما امروز در این لجظات که دستم رو کیبورد میلغزه، احساس خوشبختی میکنم، حتی حس میکنم رها شدم، حس میکنم بیشتر از اون چیزی که فکر میکنم باهوش، حوشگل، قوی و حتی آزادم... حس میکنم چیزی نیست که اعصابمو بهم بریزه، چیزی نیست که بترسوندم، انگار یک روزی من مردم و باز بدنیا اومدم، منتها خودمم نفهمیدم چه روزی یا چه روزهایی! فکر کن ده اسفند، پنجره رو باز میکردم توری رو میکشیدم کنار و میپریدم پایین! راحت، بی دردسر!هرچقدر که خودم احساس خوشبختی میکنم، یک چایی از قلبم دلش میخواد دست پر رو بگیره از مرداب عمیق زندگی خودش بکشدش بیرون بهش دنیای واقعی رو نشون بده... زندگی با پدر پارانوید خیلی سخته! نه خودش زندگی میکنه نه پر.. امان از عید امسال.... شانس آوردم بدنش به 30 تا قرص آرامشبخش واگنش نشون نداده بود ... شانس آوردم! من به این آدم مدیونم!! خیلی زیادتر از اون چیزی خودش متوجهه رو من تاثیر گذاشته!! قوی و موثره و نمیبینه این همه تلاش رو! نمیبینه چطور به مرور سالها خودش درمان شد.. نمیبینه چقدر به من و حتی زاد کمک کرده! نمیدونم چیکار کنم بببینه خودشه ... وقتی داشت ماجرای قرص ها رو میگفت گریه کردم و گفتم اگه بتونم پر رو تو زندگی نگه دارم، انگار همه کار کردم، انگار به همه آرزوهام رسیدم.. و نمیدونم چه کنم که بمونه .. آخ از این درد..

برچسب: نویسنده: باربد سامانی تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1402 ساعت: 21:18

صفحه بندی