به مرحله ای رسیدم که کارهای تکراری باید انجام بدهم، بدون فکر و بدون تمرکز، رمان صوتی دزیره را توی گوشم پخش کرده ام.. آخرین دیدار دزیره و ناپلئون رو به روی پرچین پر گل را تصور میکنم که کنار هم نشسته اند، ناپلئون شمشیر واتربلو را به او می دهد و میگوید آخر تو مسابقه را بردی! مسابقه دویدنشان سال ها زمان برد، سالها صبر، سالها غم، سالها باخت.. بعد به ناپلئون فکر میکنم، ناپلئون هم شکست خورد، تبعید شد و مرد.. در چایی بد آب و هوا.. در اوج تنهایی و بی کسی... سالها پر از حرارت، سالها خودخواهی، سالها چاه طلبی، آخر به زیر خروار ها خاک فرو رفت با قبری بی نام و نشان..چه تاریخی...
برچسب:
نویسنده: باربد سامانی
تاريخ: چهارشنبه
6 ارديبهشت
1402 ساعت: 21:18